سید محمدپارسا سید محمدپارسا ، تا این لحظه: 12 سال و 1 ماه و 17 روز سن داره

فرشته آسمونی من خوش اومدی ...

فارغ التحصیلی از کلاس اول

امسال کلاس اول کاملا مجازی بود. بخاطر کرونا باید همش از تو خونه درس می خوندی و چقدر خسته کننده و کسالت آور بود واست مدرسه به غیر از یک روز تو تابستون که واستون فوتبال گذاشتن و رفتی مدرسه و کلی بازی کردی  و بهرتین بازیکن زمین شدی با 5 گل و یه دندونتو بخاطر تکلی که زدی قورت دادی  بقیه روزها همش تو خونه بودی خداروشکر که پیش دبستانی کامل همه درسهای اول و یاد گرفته بودی و کلاس اول بیشترش واست فرمالیته بود روز آخر هم با هم رفتیم و عکس جشن فارغ التحصیلی گرفتی. فارغ التحصیلیت مبارک گل پسر من ...
24 مهر 1400

محمدپارسا نویسنده می شود

محمدپارسا جانم چقدر خوشحالم که تو هم مثل مامانی به کتاب و کتاب نوشتن علاقه داری از وقتی کتابمو ترجمه کردم و منتشر شد دیدم که چقدر توی نوشتن و کتاب چاپ کردن مصر و علاقمندتر شدی. تا الان حدودا 3 تا کتاب نوشتی که مامانی اونها رو واست برداشته تا بعدا  به عنوان یادگاری داشته باشی شون. مهربانم بنویس کشف کن و  لذت ببر ...
24 مهر 1400

تولد 7 سالگی

محمدپارسا جانم امسال واسه تولدت چون به ماه محرم می خوردیم، چند هفته جلوتر یک کیک خریدیم و یه جشن کوچوی خودمونی گرفتیم اما روز تولدت هم مامانی یک کیک درست کرد تا کنار هم شمع هاتو فوت کنی. امسال تبدیل شده بودی به مرد بادکنکی واسه هدیه هم بابایی واست یه دسته پلی استیشین خرید. مامان هم با انتخاب خودت یه بازی  فکری بوم بال خریدیم. خاله نرگس مجموعه کتابهای بعبعی رو به انتخاب خودت واست گرفت و خاله زهرا هم واست  کتاب فسقلی ها رو گرفت که خیلی دوستشون داری. باباجون بهت پوستر مسی و پول نقد داد و مامان جون هم پلی استیشن 4 که کلی آرزشو داشتی. بعدشم با هم رفتیم سی بوک و لوازم تحریر مدرسه تو از اونجا خریدیم که کلی ذو...
24 مهر 1400

تولد 6 سالگی

محمدپارسا جانم سلام الان که دارم واست این خاطراتو می نویسم رفتی مدرسه و در کلاس دوم درس می خونی اما اومدم دیدم هنوز خاطره تولد 6 سالگی تو واست ننوشتم. منو ببخش مامان با اومدن داداشی، درسهای تو و کار خودم حسابی سرم شلوغ شده و خیلی کم وقت میکنم بیام واست بنویسم داشتم به این فکر میکردم که وبلاگتو بهت بدم تا حداقل خودت خاطراتتو توش بنویسی  انشالله سعی می کنم یادت بدم که از این به بعد خودت بیای وبلاگتو آپ کنی ....................................................................................... خوب برسیم به بحث شیرین تولد حدودا از یک ماه قبلش همینطوری غیرمستقیم ازت پرسیدم که دوست داری کیک تولدت چه شکلی باشه و تو ...
24 مهر 1400

یک روزگی صدرا و سینه خیز رفتن!

داداشی و تازه از بیمارستان آوردیم خونه، دقیقه یک روزش بود که رفتی یه دونه از کتاب داستان هاتو آوردی و گذاشته کنار دیوار و گفتی: مامانی داداشی و بذار زمین تا بره سمت کتابه، برش داره! یادم اومد تو گوشیم قبلا یه فیلم از 5 ماهگی خودت دیده بودی که داری سینه خیز میری سمت یه کتاب و حالا میخواستی داداش یه روزت هم  همون کارو بکنه بعدش نشستم واست توضیح دادم که چند وقت دیگه که داداشی بزرگ شد، میتونه این کارا رو بکنه ...
21 آذر 1399

نون و پیاز

روزای اولی که داداشی به دنیا اومده بود، شبا دلش درد میکرد، گریه میکرد و دیر می خوابید. ما هم بیشتر خونه مامان جون اینا بودیم. یادمه یه شب که دیروقت شده بود و داداشی هنوز نخوابیده بود، مامان جون بهم گفت نگران نباش، عصبی نشو، فردا می خوابیم. ناهارم نون و پیاز می‌خوریم. تو چون پیاز اصلا دوست نداری، دراومدی گفتی: مامان جون میشه نون خالی بخوریم! اونجا بود که کلی همگی خندیدیم ...
21 آذر 1399

اندر حکایات ثبت نام در کلاس اول

با وجود اینکه از مدرسه بهمون پیام دادن و گفتن که تو رو توی مقطع اول دبستان ثبت نام می کنن اما دوست نداشتم اونجا بمونی. البته از لحاظ بار علمی و آموزشی خیلی کارشون رو قبول داشتم و میدونستم سطحش خیلی بالاست و بچه ها رو واسه تیزهوشان آماده می کنن اما چون خیلی به زرق و برق و تجملات بها می دادن، دوست نداشتم با این روحیه عجین بشی. اینکه برای آموزش هر نشانه باید یه جایزه بگیری فکرنمیکنم ایده خیلی درستی بوده باشه. خلاصه از اونجا که به لطف خدا و مبارکی قدم داداش کوچولوت، تونستیم یه خونه بزرگتر نزدیک خونه مامان جون اینا بگیریم. الان خونه جدیدمون نزدیک فولاد و سر کار باباییه و ما هم تصمیم گرفتیم که شما رو بذاریم دبستان فولاد ...
21 آذر 1399